آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه17خرداد94(اندر احوالات این روزها)

                                                     زمان طولانی است که درگیر و دار خانه و اداره مانده ام.حجم کار و گرمای هوا و کارهای دو گل زندگیم ، تنهایی در این شهر و کارهای خانه و احساسات گنگ خودم، همه همه بنده را درگیر روزمره گی  کردند...باز هم بماند... سلام به دوستانم .غیبت طولانی بنده حقیر بپذیرید که گاه از کارهای شخصی خویش باز می مانم و تنها رو...
18 خرداد 1394

16اردیبهشت94

بازم سلام . گفتیم پستی برای پسرکمان هم بگذاریم و شرحی حالی عرض نماییم. علی کوچولومان تقریباً از 6 ماهگی جلوس می نمایند و می نشینند و از آن زمان تا اکنون که نه ماهشان تمام شده است تقریباً حرکتی ننموده است و البته فقط بر می گردد و اندکی کرال می رود و چون می بیند پیشرفتی نداشته اشک می ریزد و بنده را فرا می خواند. روزهای اول مهد پسرکمان هم بد گذشت و یه هفته طول کشید تا به مهد و فضای آن عادت کند. جدیداً هم شب بیداری هاش زیاد شده و تا چش وا می کند مادر می خواهد و تغذیه شبانه. بسیار با خواهرجان ایاق و صبح ها که معمولاً برای عزیمت به اداره زودتر از خواهرش بیدار می شود با صداهای خاص خودش خواهرش را صدا م...
16 ارديبهشت 1394

16اردیبهشت94(بعد از غیبت طولانی)

                                                             سلام و صد سلام به همه دوستان خوبم.دلم برای همه تون تنگ شده بعد از یه غیبت طولانی با خانواده برگشتیم در خدمت جامعه دانشگاهی. در این دوره به نسبت طولانی مسیری پر فراز و نشیب پیمودیم. نافرمانی ها از دخترکمان دیدیم، اذیت ها شدیم، شب بیداری ها کشیدیم  و کلاً در خانه بود...
16 ارديبهشت 1394

شنبه25آذر93(تولد چهار سالگی آویسا در شمال)

تولد چهار سالگی امسال دخترم مصادف بود با اربعین به همین خاطر ما هم فقط یه کیک کوچیک گرفتیم یعنی دایی بهزاد زحمت کشید و یه کیک خرید . ما شمال بودیم و تقریباً همه اعضای خانواده م به جز دایی ایرج و افشین بقیه بودند. خلاصه کیکی خردیداری شد و دایی بهزاد هم با اون حواس پرتش یه شمع شماره سه خرید و ما کلی سر همین خندیدیم.در هر صورت دستش درد نکنه شبی بود که در کنار خانواده بودیم و کیک هم بهانه ای شد برای یه جمع گرمتر. اینم عکس های اون شب ... البته آویسا خانوم این تولد رو قبول نداره و قراره یه تولد براش بعد ماه صفر تهران بگیرم. ...
25 آذر 1393

دوشنبه 17شهریور1393

                                                   سلام به دوستان گلم. واقعاً دلم برای همه تون تنگ شده. از راه دور به یادتونم و روح ماه تون و بچه هاتون رو می بوسم. باری اگر از حال این مادر بخواهید هی همچی بد نیستیم و کلاً اگر عرض بفرمایم سیستم میستم و اعصاب و  روان قاطی هستیم.از طرفی پسرکمان شب زنده دار و بی خوابی شبانه و از طرفی دخترک و اذیت ها و آزارهاش و دوستی ...
17 شهريور 1393

سه شنبه24تیر93

                                                       در حالی که عکس عروسی ما تو دستش بود با خودش حرف میزد. " این عکس عروسی مامان بابامه. ببین. من نیستم. من الان تو آسمونام. دارم قان قان می کنم" . کنجکاو شدم و رفتم جلو تا ببینم چی با خودش نطق می فرمایند.گفتم" چی می گی دخترم؟ چرا از آسمونا نیومدی پایین؟" " اخه ابرها داشتند حرکت ...
24 تير 1393